شعر گچساران

شعر من وقت به آیا می رود
زیر پرسشهای معنا می رود
چون که می گویند خداوندا چرا
شهر من دارد به یغما می رود
خــون او در رگـهـایـی آهـنـیـن
تا فراسوی شکیلا می رود
چشمه ها دارد ولی چشمان او
از عطشناکی چرا وا می رود
مـردمانش روی دریاهای نـفت
روزنـی از زیـر دریـا می رود
مـرغ بیـکار مـداوم روی شـهر
تـا به آن بـالا و بـالا می رود
هر جوانش توی گردابی سفید
مختصر اینجا و آنجا می رود
توی رگهای وجودش روز و شب
سوزنی از جنس اما می رود
با غباری تیره با دودی غلیظ
در گلویش سست و گیرا می رود
سهم ما از نفت شده دو در هزار
این یکی هم زیر منها می رود
آه مـادر جـلوه هـای مـخـتـلف
رو به ابن معبود یکتا می رود
شهر گچساران فقط از درد تو
شاعری دارد ز دنیا می رود

شاعر: سید جاسم دانشور

قدرت گرفته از وردپرس پارسی - طراحی شده توسط Fresh Sites - ترجمه و بهینه‌شده برای وردپرس پارسی توسط مسعود گلچین